تبليغاتX
کرانه ی آبی

به نام خدایی که قلم را داد تا حکاکی دل کنیم.

سلام به همگی

صحبت، سخن، حرف، کلام،

این تعابیر را می شود قرار داد های مکتوبی دانست که ما بنی بشر ها بر روی صوتی که از هنجره یمان به بیرون تراوش می کنیم قرار داده ایم. این صوتها که می شود همان حرف خودمان، گاها خودمانی. قوانینش هم زیاد است بعضی هایش را می شود گفت. بعضی ها را می شود شنفت بعضی ها را نه می شود گفت و نه می شود شنفت فقط باید خواند. و بعضی ها یشان را نمی شود نام حرف و سخن بر رویش بگذاری . باید بگویی کلام . نه، حتی کلام هم قدر و ارزش آن را نمی رساند باید گفت ... نمی دانم بایدچه گفت (در ذهنم به دنبال کلمه ای می گردم تا شاید ارزش آن را برساند بگذارید کمی فکر کنم). بله یافتم، خود گوینده اش بهتر آن را توصیف کرده است بعضی حرفها معجزه اند ، معجزه مثل قرآن . دلم می خواهد باقی صحبتهایم را باتو داشته باشم با شما نه، قرآن را می گویم.

سلام قرآن .

شرمنده، به من یاد نداده اند که چطور باید سلامت دهم. اصلا من بلد نیستم با غریبه ها حرف بزنم حتی اگر آن غریب گویا ترین کلام باشد آه،(خدایم را صدا زدم) . خواستم بگویم چه غریبی قرآن. غربتت را آن وقتی حس کردم که دیگر بعد از آن ماه که گفته اند بهارت آنوقتها ست، ماه رمضان را می گویم، دیگر اثری از سخنت ندیدم. گرچه آنوقتش هم نخواندمت ندانستمت. روزهای این ماه عزیز که کم قوتی مجال نمی داد و شب هایش هم سیری ضربالمثل محلی می گوید)) سیرم سقطم گشنه ام کم قوتم)).

چه غریبی قرآن شاید اگر نام تو تورات یا انجیل بود بهتر می خواندیمت. چرا؟! اینکه چرا ندارد، تو آنوقت آنطرف آبی حساب می شدی و سوغات چشم رنگی ها و ما برای اینکه بخواهیم بگوییم ما متمدن شده ایم تورا هم که برای آنطرف بودی می خواندیمت.البته شاید، چرا باز البته و آن هم شاید؟! چون اگر کمی متفاوت می بودیم سراغ کتاب می آمدیم تو که خوب خبر داری ما (خودم را می گویم نه کس دیگری را،) آنوقتش هم می رفتیم سراغ رنگ و لعاب هایی که همین الان داریم، نه سراغ تو و امثال تو، حتی اگر تحریف شده بودی.

آه چه غریبی قرآن. آنقدر غریب که تورا باید در خط اذان جستجو کنیم یا خاطرات صف مدرسه همان وقت هایی که مجبور بودیم بایستیم و صدای نخراشیده ی هم کلاسیمان رابشنویم که با تمام توان می خواست مثل عبدالباسط(( وضحی)) بخواندو البته خدا خیر بدهد مدیر مدرسه یمان را که کمی روشنفکر تر از بقیه بود و تاکید می کرد تا معنی سوره را هم حتما بخوانند. نه اینکه بد باشد نه، اینها بد نیست ،بد این است که ما دیگر حتی از آن لحظه ها هم نداریم که تو را به اجبار گوش کنیم چه برسد بخوانیم. راستش را بخواهی وقتی تو قبل از اذان میآیی من باید بروم آنقدر عجله دارم که اگر به صف سلف نرسم کلاسم می پرد اگر کلاسم بپرد من می افتم و...

چه غریبی قرآن حتی غریب تر از حافظ این روزها حافظ در همه جای زندگی ام جا خوش کرده. بله؛می دانم حافظ هم اگر تو را نداشت حافظ نمی شد ولی می نالم از خود که چرا باید همیشه میانبرها را بگیرم و بیایم در حالی که تو صراط مستقیمی.

چه غریبی قرآن که این روزها من وما برای خواندنت دف می نوازیم که بلکم دیگری که تو را نمیداند و نمی فهمد مثل خودم را با تو آشنا کنیم در حالی که تو زیباترین سرود هستی و آهنگین ترین و ....

خلاصه گوش هایم خیلی وقت است تو را نشنیده است.من تو را ببخشم یا تو من را ؟من تو را می بخشم که برنامه ی زندگی ام را بر دوشت حمل می کنی و به من ندادی.(ببخش توی خواننده درست میگویی: این من بودم که هیچ وقت سراغش نرفتم و از او خط مش نخواستم و بهانه آوردم و بعد آنوقت معجزه رادر بیانات برایان تریسی و قورباغه های خورده شده و رمزهای موفقیتی گشتم که معلوم نبود خالقش کجاییست و مفاهیم زندگی اش تا جه حد با من یکی است و برای چه دارد زندگی می کند. و تو من را می بخشی قرآن؟! با همه ی بی معرفتی هایم اما هنوز راه ورسم رفاقت را از یاد نبرده ام و اینبار برایت دعا میکنم برای تو که نه، برای خودم برای خودمان برای همه ی آدم ها دعا می کنم که خورشید انتظار بر گلدسته های فرج طلوع کند و تو از غربت در بیایی .

یا حق

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 9:47 توسط کرانه |

 

 

ان تنصرالله ینصرکم و یثبت أقدامکم .

کردان رفت .

از وسط هایش رسیدم پای رادیو و خیلی هایش را هم مبایل دوستم باطری تمام کرد و ما ماندیم و یک رادیو خرط خرطو ولی خدا را شکر می کنم که...

الهی به امید تو

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 13:33 توسط کرانه |

نای نای می خوام

خیلی وقت است که می خواستم مطلبی راجع به این برنامه های کودک و خردسال بنویسم اما فرصتش پیش نیامده بود.

تا اینکه دیروز روی برد انجمن اسلامی دانشگاهمان خواندم که سیمای کودک مست کرد! با خودم گفتم مگر سیمای کودک هوشیار هم برنامه اجرا می کند که حالا نعوذبا... ای

 ما که هر از گاهی گذرمان به منزل می افتد و در یکی از آن جمعه ها که مادرمان هر شنبه اش پرسیده کی میآیی و داداش جان در وصف مان خوانده اند شاید این جمعه بیاید شاید . خلاصه که در همان جمعه های موعود که خدا توفیق حضور در جمع خانواده را می دهد یکی از برنامه های شخصی مان این می شود که با برادرزاده که تازه دو سال ش هست و خواهر زاده هم که به سال نکشیده بنشینیم و بازی کنیم شاید بچه ها ما را به خاطر بیاورند و دوستمان بدارند اما تا می گوییم (عمه جون بیا بریم کلاغ پر بیا گلم عسلم و...) کلی محبت  اما این بچه ی ناز نازی ما را که تحویل نمی گیرد هیچ، مدام می رود جلوی این tv  که تازه 5 صبح خاموش شده (چون شب قبلش کسانی هستند که تا صبح بعله ).

 می رود می آید می گویید نای نای نای نای  بعد کلی تلاش تازه دو زاریم جا می افتد بله  محمد مبین جان (اسمشه) برنامه کودک  را به لفظ نای نای می شناسد و البته تمام حرکات موزون  و ناموزون برنامه ی فیتیله را فول می باشند و تازه بقیه بزرگتر ها هم در صدد تشویق بر می آیند آفرین مر حبا بابا این پول مال تو برو با عمو جون قاقا لیلی بخر . نا گفته نماند این وسط خواهر زاده هم خود را از قافله عقب نگاه نمی دارد و و به سبک خود مراسم نای نای را تکمیل می نماید و در سن خودش باید بگویم معرکه نای نای می رود. عجب !!!!!

البته تعجبی ندارد. وقتی هر کس می آید و میگوید یه دست و هورا و می شود مجری و بعد عالی جناب ضرغامی تشویش می کند و قتی امیر محمدجان بی ادب ترین رفتار ها را با عمو جان پورنگش جلوی دوربین اجرا می کند و قتی عموجون سلیمون از دوری بی بی خدیجه اش می نالد و کم مانده لاو ترکوندن های دوران دوستی اش را هم رو کند.

 وقتی خاله ها همه بهترین گریم رادارند و کنار دایی ها  رفتار های لوس وبی مزه را انجام می دهند و مدام دایی ها دعوا می کنندو البته خیلی از این دایی ها تا آخر برنامه معلوم نیست چه کاره اند دایی اند داداش هستن و یا.. و با توجه به این آموزه هایی که ما در سطوح مختلف داریم از هر بچه ای بپرسی خاله و این آقا چه کاره  هم اند بی برو برگرد می گه (زن و شوهر هم می شن) البته کی خدا می داند.

 وقتی شخصیتها ی محبوب بچه ها می شوند چهار تا مورچه ی و مگس که از قضا همه با سن کمشان به بلوغ زودرس رسیده اند و  تمایز جنسیتی بینشان موج می زند وقتی خبری از دختران سختکوش که جایشان در خانواده معلوم بود مثل حنا، پرین نیست و الان دختران می روند دنبال یک سری آقا پسر (به شکل جانوران نا معلوم) و می شوند تیر انداز برتر کارتونها وقتی دیگر خبری از فرشته های مهربون نیست و همه آدم ها جانور شده اند.

 و قتی همه ی حیای بصری و شنیداری حذف شده است و آنچه مهم است جنبه ی سرگرمی است و نه آموزشی و تعجبی ندارد که شیوه ی درست شدن خمر آن هم توسط دو شخصیت محبوب کارتون پت و مت یکدفعه پخش شود و بعد هیچکس هم پیدا نشود آن را بردارد و یا قطش کند .

خلاصه ی همه ی این تفاسیر وقتی بچه های ما همچین چیز ها و قیافه های رنگارنگ و موهای سیخ سیخی و رفتارهایی را می بینند نباید انتظار داشت دو سوای دیگر بشوند نسل  فلان و بهمان و بیایند برای من و شما کشور داری کنند چون از اول یاد گرفته اند احترام  بی احترام  ، هر چی پررو تر بهتر ،هر چب خوشگل تر محبوب تر، بزرگ که شدی باید موهایت اینطوری شود. البته اگر تحمل کنند و بگذارند بزرگ شوند. لباست حتما اندامی باشد و گر نه ...

 نمی دانم بخش کودک صدا و سیمای ما دارد به کجا می رود. شادی به چه قیمت  به قیمت سوختن و بی مسیولیت بی خیال بار آوردن یک نسل ما که پینیکیو دیدم آناناسی شدیم بدا به حال اینها .

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 11:37 توسط کرانه |

سلام .

وقتی اسمس آمدنش رسید نمی دانستم چه طور خوشحالیم را کنترل کنم. وااااااااااااااااییییییییییییی خدای من رضا امیر خانی نویسنده ی محبوب من فردا (امروز دوشنبه ساعت ۱۸ تالار خوارزمی ) قراره بیاد دانشگاه ماااااااااااا. (می خواستم شکل بذارم اما هیچ کدوم احساس من رو نشون نمیده)

توی همین خوشحالی ها یادم افتاد که ای دل غافل من هنوز بی وتن امیر خوانی رو نخوندم باید پیدایش می کردم که کار حضرت فیل است توی این سمنی یک کتاب درست و حسابی پیدا کنی.از این کتابفروشی سراغشو بگیر تا اون کتاب فروشی از امیر کبیر تا سعدی اما بالاخره امام پیدایش کردم. ناگفته نماند یه وقت فکر نکنید شال و کلاه کنان رفته ام کتابفروشی نه! خدا بیامرزد این الکساندر گراهامبل را که ما را نجات داد.

از همان امام شروع به خواندش کردم تا سعدی و گهگاهی هم وسط جلسه و البته خیلی کم چون واقعا غرق می شدم و حیف بود جلسه را هم از دست بدهم و تا خانه وقتی بستمش که ۲ شب بود و نصفش کرده بودم امیدوارم تا رسیدنش تمامش کنم.

خلاصه دست بچه های انجمن اسلامی ما درد نکند که زحمت می کشن و همچین برنامه هایی می ذارن . ایشاا... یه روز من رو دعوت کننند به عنوان نویسندهی مشهور ودر مورد کتابم صحبت کنم.

یا علی

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 10:42 توسط کرانه |

بوی باروت

سیم های خاردار نوازش می شدند و تو

کمی آنطرف تر به تنگ آمده بودی از این همه رنگ

حتی مین ضد نفر هم غرور همیشگی اش را لا به لای دستان

به گل نشسته ی تو گم کرده بود.

نفس های آخر در سایه ی آن کپسول لعنتی سنگین تر شده بودو

ریه هایت پس  زدند کوله بار عظیم خردل را

ایستاده خوابیدنت در خاطرم مانده و

سرفه هایت که بوی باروت میداد

درست در یک شب ،

فقط...

بیهوده است

تو نیستی

فقط جای پایت روی خیمه ها ی مهران جا مانده

بهاره سخائی حسابداری 87

اینک آرامم شادمان از بخشش تو

اینک آرامم ، رهایم

از هر آنچه معصیت نامیده باشی ای خدایم

من پرستویی در اوج آسمانم

کجایی ای دلیل بودن من

فروزان ماهتاب آفرینش

دلیل انتظار و اشتیاقم

شمیم عطر نرگس های خوشبو

تو آن فرزند نرگش آخرین ماه

یکدانه شعله افروز سماوات

در این تاریک شب ها یاریم کن

تو تنها اختران آسمانی

مرجانه رب دوست مطلق ادیان 87


 

بسم رب المهدی

مولای من ! عمریت شما از من خبر دارید و من از شما بی خبرم ، عمریست شما معرفت دارید و من بی معرفتم .آقا جان! دیگر تحمل ندارم، دیگر تحمل این بی معرفتی خویش را ندارم.چطور می شودکه کسی نداند محبوبش کجاست؟چطور میشود که نداند در چه حال است ؟مگر می شود؟

آقای من ! بگویید اگر روزی روبه رو شدم با جلال شما پاسخ این سوال راچه بگویم؟

چه پاسخ دهم وقتی که فرمودید:(فلانی)!هر لحظه منتظرت بودم چقدر دیر آمدی ؟!!

نماز اروند

یک بار مرا خواندی و گفتم لبیک

صدبار گر به یاد آن شب لبیک

گفتی که ستاره ها فرود آمده اند

ای ماه به خاک پایت لبیک

ای روشنی شب زدگان می بینی

جان را که به لب آمده انسان لبیک

بر ساحل اروند دلم جاماند ه

در حسرت قد قامت دوم لبیک

یک بار مرا بی سرو پا آوردی

ای شاه ! من بی سر و پا را لبیک

از ماء و معین وضو گرفتیم همه

سرمست و گشوده بال و حال لبیک

یکبار پریدند سبکبال و زلب

یک نغمه سرودند و آن هم لبیک

من ماندم و چادر نمازی خاکی

تر مانده لبانم از شراب لبیک

در حسرت یک بال گشودن اما

هر شام و سحر هم صلای لبیک

یاس

 استفاده ی ابزاری از بلاگفا. در این چندوقته نه میشود یاهو را باز کرد و نه جیمیل خوب آدم برای انتقال مطالب راهی بهتر از فضای بلاگفا نمی تواند داشته باشد . نویسندگان متن ها خوشحال می شوند نظرات شما رابخوانند.

یا زهرا

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 16:11 توسط کرانه |