تبليغاتX
کرانه ی آبی
حرفهای پایانی سال

یکسال دیگه هم داره تموم میشه باهزار و رو یک جور اتفاق و ماجرا و الان به اونا میگیم خاطره  بعضی هاشم تجربه اند . اما بعضی هاش هم نه تجربه اند و نه خاطره اصلا آدم می مونه چی بنامشون  تجربه یا خاطره اگه تجربه بودن چرا دوباره اونم از یک سوراخ خدایا شکرت که یادمون میندازی مومن نیستیم اگه خاطره اند چرا باید فراموششون کنیم . بگذریم امیدورام امسال هم مثل سالهای قبل خوب وخوش باشیم .

 راستی یک سوال بد جوری ذهنمو قلقلک می ده  اونم اینه که امسال به چه نام از سوی مقام معظم رهبری مزین میشه . پیامبر اعظم ؟ پاسخگویی؟ نوآوری و شکوفایی؟

اما یه سوال دیگه چند تا از ما امسال نو آوری و شکوفایی داشتیم ؟

 

و مطلب آخر . برای او که ...

 

عید

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند

سالها،هجری و شمسی ،همه بی خورشیدند

 

از همان لحظه که از چشم یقین افتادند

چشم های نگران آینه ی تردیدند

 

نشد از سایه ی خود هم بگریزند دمی

هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند

 

چون به جزء سایه ندیدند کسی درپی خود

همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند

 

غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار

باز هم نام و نشان تو زهم پرسیدند

 

در پی دوست همه جای جهان را گشتند

کس ندیدند در آینه به خود خندیدند

 

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است

فصلها را همه با فاصله ات سنجیدند

 

تو بیایی همه ساعتا و ثانیه ها

از همین روز،همین لحظه،همین دم عیدند

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 13:30 توسط کرانه |

 

نگاهی به آسمان

مثل همیشه  نگاهش به آسمان بود و داشت ستاره ها را می شمرد شمردن که نه، داشت با یکی چیزی شبیه... هیچ وقت نفهمیدم شبیه چی یا کی حرف هایی می زد . رفتم کنارش از اینکه مزاحمش شوم کمی ابا داشتم اما باید  می پرسیدم . مدتها بود که ذهنم را درگیر کرده بود باید به من پاسخ می داد . خودش من را به این راه کشانده بود. همه چیزیش خوب بود و هر روز که به او نزدیک تر می شدم مرا بیشتر شیفته ی خودش می کرد اما... اما نمی توانستم  این رفتارش را هضم کنم. تصمیم خود را گرفته بودم باید به او می گفتم  تا بیش از این عذاب نکشم. نفسم رادر سینه حبس کردم و با انرژی و بلند تر از حد معمول گفتم: چرا نگاه نمی کنی ؟ سرش را به سمت من گرداند و گفت: چی ؟ سوالم را تکرا ر کردم با تعجب پرسید: کی و ؟ چی رو نگاه نمی کنم  منظورت چیه ؟

کمی ترسیدم نه از او، از ابهتی که داشت بچه ها در انجمن جور دیگر نگاهش می کردند و یک جور خاصی بود یعنی مثل خواهر بزرگتر ها بود ولی این دلیل نمی شد که نپرسم، سوالم را ادامه دادم. چرا به مردا نگاه نمی کنی چرا وقتی می ریم جلسه سرت پایینه تو چه طور حرف کسی رو که نمی بینی رو می فهمی تو چرا  هیچ وقت سرت و بالا نمی گیر ی مگه چیه مگه ما تو خیابون به بقیه نگاه نمی کنیم و....

حرفهایم که تمام شد کمی مکث کرد و بعد هم خندید . و گفت چرا اینقدر دیر می پرسی ؟ هاج و واج نگاهش کردم . با تاکید بیشتری گفت: (( زودتر از اینها منتظر همچین سوالی بودم  داشتم کم کم به این بارور می رسیدم که تو مشکلی با این قضیه نداری یا عقلانی حلش کردی ولی از اون جای که تو اصلا و ابدا چیزی رو همین طوری نمی پذیری باز هم تو شک بودم. اگه می خوای جواب این سوالتو بگیری کمی  مقدمه لازمه) ) و همانطور که نگاهش را به آسمان دوخته بود ادامه داد.

اول از همه تو باید یه نکته رو برای خودت روشن کنی که اینکه خدا رو قبول داری یا نه در اینکه توی بچه مسلمان خدا رو قبول داری شکی نیست . حالا عظمت خدار و در نظر بگیر واسه این کار نیاز نیست خودتو سختی بدی کافیه به آسمون نگاه کنی و از خودت بپرسی کجایی، کدوم نقطه از این  آفرینش  قرار داری تو ی یه کهکشان  روی زمین و وسط ایران و تو برای خودت یک دنیا ی عجیب درونی داری که خودت هم از شناخت اون عاجزی والبته میلیارد ها نفر هم مثل تو هستند . و البته تر اینکه کهکشانهای دیگه ای هم وجود دارند  که خیلی هاش کشف نشدن از اون دینا نمی گم که کمی کارمون سخت میشه تو فقط از همین جایی که من و تو هستیم خبر داری اما همون خدایی که تو قبولش داری نه تنها آفریننده ی این همه ای است که هنوز خیلی هاش رو ما نمی دونیم از همه شون در یک آن و یک لحظه خبر داره و بر همه چیز احاطه داره فکر کنم بزرگیه خدارو خوب تونستی درک کنی حالا دیدی چقدر خدا بزرگه .

این خدای بزرگ که تو دیدی  که خیلی روی یه نکته تاکید داره و اونم اینه که نه جایی داره و نه در جایی جا می گیره و نه زمانی  اونو احاطه می کنه اما به پیامبرش گفته من تویه یه جا مکان دارم اونم اگه گفتی چیه؟

اون قلب آدماست . من (خدا) فقط توی دل مومن جا دارم . آما این دل یه راه بیشتر نداره و اونم چشم . و آماتره دیگه اونه که این دل که راهش چشمه یه نوع کلید داره که خدا توی وجود همه ی مخلوقات مخصوصا ما انسانها به مقدار ی گذاشته و اون کلید هم محبته و ما با انسانها با چشممون محبت رو بهتر از هر حس دیگمون درک می کنیم و بعد اون محبت رو وارد دلمون می کنیم و اونجایی که قراره بشه خونه ی امن الهی و مامن یاد خدا پر می شه از محبت های جور وراجو ر که خدای به اون بزرگی دیگه جایی براش نمی مونه.

وحالا خودت حساب کن، ما با این سن وسال داریم تویه یه مکانی با توجه به شرایط ی که حاکمه بر نظام آموزشیمونه درس می خونیم و از طرفی یه عده از بین این همه آدم دلشون می خواد واسه خدا کار کنن و هم جوونن و هم پر از انرژی و ... اگه راه ورود غیر خدا رو روی دل خودشون نبندند چه بر سر هدف اصلی که همون برای خدا کار کردنه می یاد و چه بر سر یه چیزی شبیه تشکل که امانت الهیه تو دستای ماها می یاد.

نگاهشو از آسمان گرفت و رو به من کرد گفت : حالا خودت تصمیم بگیر که می خوای چی گار کنی می دونم سخته یعنی سخت ترین کاره که می تونه یکی انجام بده اما تمرین کن خدا گفته به اونایی که چشماشونو حفظ  میکنن حلاوتی می چشونه که... خیلی یادم نیست اما شیرینی ایمان رو به اونا می چشونه.

اگه مرد سفر هستی بسم ا...

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 3:23 توسط کرانه |

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 1:50 توسط کرانه |

يارب مددي ساز كه ...
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 0:44 توسط کرانه |