هوالرحمن
بعضی از اعداد خاطره برانگیزند و خاطره ساز. مثل همین عدد ۱۶۱۶خبر از یک حادثه یک ماجرا و یک گروه یک سال پردغدغه دیگر می دهد خبر از آینده ای برای تشکلی بزرگ یابزرگترین تشکل دانشجویی در استان سمنی (سمنان)
۱۶۱۶ رقم افرادی است که در این انتخابات شرکت کردند و ...
دیروز انتخابات انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه سمنان بود خیلی ها فقط عددی را می شنوند یا شندیدند و شاید رایی داده اند اما پشت صحنه ی این انتخابات هم شیرین است و من به نقل از رفقای پشت صندوق میگویم.
میگفت:
داشت بلند بلند صحبت می کرد آنقدر بلند که خیلی ها فکر کردند دعوا دارد کمتر از یک متر با میز انتخابات فاصله داشت . می گفت:"من به این نظام رای نمیدهم چه برسد به انجمن اسلامی اش عمرا اگر بیایم همچین اشتباهی بکنم مگه تا الان چی کار کردن و...."
سرم را بالا آوردم نگاهش کردم و گفتم:"تو چه رای بدی چه ندی ما دوستت داریم"
توجه ی به من نکرد و رفت. اواخر انتخابات بود که دوباره آمد اینبار هم منتظر این بودم که چیزی بگوید و برود. اما کارتش را محکم روی میز کوبید وگفت:
من واسه رای دادن باید چی کار کنم؟؟؟
گفتنی ها زیاد است اما خیلی هایش راباید میدید مقاومت و صلابتی که کمیته ی انتخابات در برابر فضای سنگین دانشکده فنی از خود نشان دادند و یا همتی که برو بچ دانشگاه برای آوردن دوستان خود به پای صندوق های رای از خود نشان دادند البته بعضی ها هم تنبلی کردن و...
خدا این انقلاب و نیروهای انقلابی و متعهد را حفظ کند
الهی آمین
سلام به همگي
متني كه خواهيد خواند خاطره ي يكي از بچه هاي هيئت مونه كه براتون نوشتم از اونجاي كه سبك ماهم شده خاطره نويسي به همين خاطر مجبور شدم اول شخص بنويسم و خودم رو هم قاطي ماجراببينم وگرنه مارو چه به هيئت مگه هر كسي مي تونه بره تو هيئت كار كنه خلاصه بخونيد و حسرت بخوريد مخصوصا دوستان هم دانشگاهي كه تو اين چند شب مطمئنا به اين نتيجه رسيدن كه هيچ جا هيئت محبان روح ا…. و مسجد دانشگاه نمي شه.
یه سبد سیب
يكي دو شب آخر بود نه ُنمي دانم (مگر اعتكاف چند شب است كه بخواهيم بگويم اول يا آخر). هر چه بود در ميان جريان سيال زمان همه چيز به خيري و خوشي در حال پيش رفتن بود. دعاي افتتاح خوانده مي شد و بعدش هم نماز قضا و قرآن يا قرآن و نماز قضا و جوشن كه 50تاي اول را مي خوانند و پذيرايي و بعد 50 تاي بعدي و سخنراني كوتاه و جذاب و و قرآن برسر گيرون و بعدش هم سينه زني و آن هم با چه شدت و هدتي كه غير قابل وصف است. سينه زني كه خواهران فقط همان سايه هاي گنگش را بر سقف مسجد مي ديدندو البته تپشي كه بر دل انسان مي انداخت را نمي شود منكر شد.
خيلي ها هنوز در همان حس و حال قران سر گيرون مي ماندند و خيلي ها هم زرنگ تر بودند و نماز شب مي خواندند . خلاصه همه راضي بودند . البته به جزء بر و بچه هاي هيئت و دست اندر كار . چراااااااااا؟ چرايش را مي گويم. سال اولي بود كه همه كادر شده بوديم . وقتي كسي كادر مي شود يعني بايد قيد خيلي چيز ها را بزند شايد فقط بتواند قرآن سر بگيرد و شايد هم نه . مخصوصا مسئولين انتظامات و تداركات و… خلاصه همان كادر اجرايي. يكي از بچه ها من را به كناري كشيد و گفت:از خودم بدم مي آيد. حتي نتونستم يك لحظه هم با خدا خلوت كنم . تمام حواسم را مسئو ليتم گرفته. نه اينكه از كار خسته بشم نه از اينكه نمي تونم طوري بشم كه تو اوج كارايي كه دارم به فكر خدا هم باشم از خودم بدم مي اد. به چشمهايش نگاه كردم حس و حالش را در ك مي كردم . مي دانستم چه مي گويدبرايش از ارزش كار گفتم از خيلي هايي كه دلشان مي خواهد جاي او باشند . اشاره به مريم كردم و گفتم اور ا مي بيني تمام ديشب داشت التماس مي كرد كه يك جا برايش باز كنيم تا بتواند در كادر جابگيرد اما كسي حاضر به ترك مسئوليتش نيست و آمدن يكي يا دو نفر حتي گروه را ناهماهنگ ميكند حاضري جايت را به او بدهي؟
سرش را سريع بالا آورد و گفت .نه من نيومدم اينجا كه بگم من برم اومدم بگي چي كار كنم كه كمي بيشتر بهره ببرم .
واقعا خواهش سختي بود چون من هم….
فرداي همان شب
حوالي ظهر بود بچه ها خودشان رابراي نماز ظهر آماده ميكردند. مريم به سراغم آمد ته دلم گفتم: خدايا خودت يه راهي بذار جلوي پام من نمي تونم بگم نه . اما اينبار مريم براي خواسته اش نيامده بود بدون مقدمه شروع كرد وگفت : من و ببخش من ديشب بعد از اون حرفا كه به شما زدم شكايتم و بردم پيش خدا گفتم اينا فقط خودشونن چرا تو (خدا) نمي ذاري منم تو هيئت كار كنم . … بعد از اون حرفها خوابم برد . خواب ديدم هيئت برنامه دراه بچه ها دارن حليم مي پزن همه با هم .قرار بود اون حليم افطار بچه ها بشه يعني افطار شد و شما ها پخش كردين اما چيزي از اون حليم واسه شماها نموند . شما گرسنه بودين رفتم تا واستون افطار بيارم همون موقع يه آقايي يه سبد سيب به من داد و گفت ببر واسه اونا افطار كنن.
عامل نوشتن اين خاطره.
در اين يكي دو شب كذشته خدا توفيق داد ما هم مثل خيلي هاي ديگه رفتيم يكي از مكانهاي داخل شهر واسه شبهاي احياء. اونجا بود كه درك كردم خدا چرا مجلسي كه همه جونن رو خيلي تحويل مي گيره .
اول اينكه همه جوونن . هيچكي بجه نداره كه راه براه بچه اش جيغ بكشه و بگه مااااااااااااامااااااااااااااااان بقيه فكر كنن كه سوسك ديده شده و مثل جت از جاشون بپرن و بعد معلوم بشه كه دختر كوچولو حوصلش سررفته كه چرا آقاهه اينقدر جوشن كبير رو مي كشه و فكر مي كنه داره يه دعاي يه صفحه اي رو مي خونه .گرچه بد هم نشد چون خيلي ها از خواب پريدن . البته بقيه بچه ها هم كه ساكت بودن اونجا رو با پارك اشتباه گرفته بودن .
مجلس جوونا رو خدا دوست داره چون همه با هم بند وسط جوشن رو مي گن و يكي نمي گه سبحانك . اون يكي الغوث يا القوس و البته مداحي هم كه عاشق كش و قوس صداي خودشه وسط بند ديگه باشه.
مجلس جوونا رو خدا دوست داره چون سخنران حساب كار خودشو داره و ميدونه كه اگه كمي طولش بده دفعه ي ديگه خواب مجلس جوون و رو نمي بينه. و روضه خونم دكلمه نميخونه شعر ميگه. به قول يكي از دوستان مي گفت وقتي تو يه يه جمع عامه ميشيني روضه خون بايد اونقدر روضه ور كش بده مثلا روضه ي حضرت رقيه رو سير تا پيازه ماجرا رو بگه اما واسه جوون دانشجو كافيه بگي
كودكي در ميان صحرا مي دويد
گوييا در كوچه زهرا مي دويد
جمع مي ره ههههههههه بالا بالاها
يا مداح هاي جوون دانشجو خيلي حواسشون به اينه كه با سند بگن آما امان از اين… غيبت موقوف
مجلس جوونا رو خدا خيلي دوست داره چون جوون مقيده به اينكه روح و جسم در كنار هم و پذيرايي ور مرتب و با حوصله انجام مي ده و تا همه پذيرايي نشدن هيئتي ها نميشينن البته ا.ون شب هم برو بچه ها ي دانشگاه كا رو به دست گرفتن اما مديريت كمي ضعيف بود. . و يا فورا بعد دعاي جوشن مجير خونده نميشه (كمي بايد استراحت كرد.)
خلاصه خدا مجلس جوونا رو خيلي دوست داره چون هيچ فرد مسني نداره مخصوصا از اونايي كه از صداي خودشون خوششون بيادو واسه پايان مراسم كه قراره سلام داده بشه ميكروفن رو بگيرن و يه دو ركامل مفاتيح ور بخونن.
نكته؛ طبق تحقيقات به عمل اومده متوجه شديم كه چرا اين دوشب مثل شبهاي مسجد دانشگاه نشد. چون هيچ كدوم از بچه هاي ما با صدا و شعرايي كه مداح مي خوند خاطره نداشتن . حتي با الهي العفو هاي يي كه گفته مي شد . آره اينكه آدم يه بيت بشنوه دلش بره جنوب يا كربلا و يا مشهد وقم و يا شايد هم كعبه و مدينه و خاطره ي همه ي جمع بودنا زنده بشه خيلي متفاوته با صدايي كه فقط قشنگه .
بگذريم با اين همه ما نمي تونيم حتي شكر يه لحظه ي حضور تو اون فضا رو به جا بياريم اما كاش مسئو لين هيئت هاي داخل شهر كمي توجه بيشتر به سمت خانمها داشتن و بيشتر حواسشون به فضا بود شايد يكي براي اولين بار داره توي همچين برنامه اي شركت مي كنه گرچه همين طور هم بود خيلي از بچه هايي كه با ما اومده بودن ورودي هاي 87 ما بودن كه هنوز با فضا آشنا نشده بودن. مخصوصا دوتا از بچه ها كه از دبي اومده بودن و واسه بار اولشون بود كه تو ايران داشتن مي يومدن مراسم عزاداري.
اميدوارم همه ي شما ها استفاده ي كافي و وافي رو برده باشد و پرونده ي پر و پيموني رو واسه خودتون دست و پا كرده باشيد.
به اميد روز ي كه خورشيد انتظار بر گلدسته ها ي فرج طلوع كند.
يا حق
به نام خدایی که قلم رادادتاحکاکی حرف دل کنیم.
سلام به همگی.
همه چیز از یک سفرشروع شد رفتن و حالا برگشتن. رفتنی که هنوز ... خیلی چیز ها برام مهم شدن یکی از اون چیزا عمرم بود. عمری که فقط یکبار می تونی ازش استفاده کنی. یکی از من پرسید چند سال داری در جوابش نمی دونستم چی بگم. می دونستم ۲۱ سال از سرمایه ای که خدا به نام عمر به من داده رو صرف کردم اما نمی دونستم چند سال دیگه توی کیسه ام هست. شروع ۲۱ سالگی با پوشیدن لباس احرام همراه بود درست روز تولد زمینی ام قرار بود دوباره متولد بشم . نمی دونم آیا واقعا این چیزی که الان به آن رسیده ام را می شود گفت تولدی دوباره یانه؟الان که ماه رمضان پاورچین پاورچین دارد می آید و همان طور پاورچین پاوررچین هم خواهد رفت دلم می خواهد زار بزنم و دامنش را محکم بگیرم و بگویم نرو . لحظات مدینه رفتند شبهای مسجدالحرام نیز . آه بقیع ...هنوز سخت در حسرتم در حسرت از دست دادن لحظه های مدینه و کعبه، نیامدم که از حسرت بگویم نه، آمده ام بگویم کرانه این بار بادستانی پر برگشته است . با دلی پراز امید و دغدغه های خواندنی و تجربه های نگفتنی
پس بسم ا...
ورودی قاپی
الان که دارم این متن را مینویسم آمده ام کافی نت چون خبر دار شدم که امروز جواب کنکور می یاد. وااااااااااااااااااااااااااااااااایییییییییییییییییییییییییی سوت