تبليغاتX
کرانه ی آبی - که بود مرا با نام سمنانی ام صدا کرد؟

که بود مرا با نام سمنا نی ام صدا کرد؟!

این جمله شده بود نقل اتاق بچه هایی که رفته بودند استقبال احمدی نژاد در سمنان اولش همه اش بین خودی ها می گفتیم و میخندیدیدم اما با خواندن خاطره ا ی در نشریه ی الف(در پست بعدی خواهم گذاشت انشاا....) ارزش این خاطره برایم جور دیگر شد.

میگفت:

هوا داغ بود ولی تا می توانستیم دادو فریاد می کردیم یکباربه خاطر شعار دادن و یک بار هم از فرط فشار.در میان جمعیت زنی بود که با لهجه ی غلیظ سمنانی بهتر است بگویم با گویش عجیب سمنانی احمدی نژاد را صدا می کرد و با تاکیدی که به گفتن جمله ای نا مفهوم داشت توجه ی همه از فیلمبردار ها گرفته تا محافظان شاید هم رئیس جمهور را به خود جلب کرده بود.طولی نکشید که آمدند و او را به آنطرف میله ها به زیر جایگاه بردند.

خاطره ی بعدی یک ماجرای است که برای شخص من رخ داد، در ماه رمضان سال 86 است .

شنوا و بینا با چشمانی با حیا  

بگذارید، خواهرانم  هم حرف دارند

مراسم رسمی تمام شده بود همه ی دوربین ها رفته بودند و کسی برای دیگری حرف نمی زد همه می خواستند درد خودشان را بگویند پسر و دختر دور رئیس جمهور حلقه زده بودند.

حلقه که نمی شود گفت باید بگویم پسر ها ریخته بودند بر سر رئیس جمهور و ما دختر ها در انتظار فرصتی در پشت دیواره ای از آقایان ایستاده بودیم بعضی از دختر ها یا مشکلشان را زیاد بزرگ می دانستند و یا از اینکه تنشان به تن نا محرم بخورد مشکلی نداشتند سعی می کردند خود را به هر ترفندی شده از دیواره ی آقایان بگذرانند ولی صد افسوس که آنها هم ناکام میماندند  و خیلی ها هم مثل من ایستاده بودیم. ولی گویا زهی خیال باطل باید میماندیم تا صبح دولتمان بدمد داشتیم نا امید می شدیم که صدایی بلند شد که بروید کنار کمی عادل باشید بگذارید خواهرانم حرف دارند . بله این آقای رئیس جمهور بود در آن همهمه که حتی محافظان هم متوجه ی ما نبودند یادش آمد که ما هم هستیم هرچند ما را نمیدید. (ماشاا... چند تا از این آقایون رستم  صفت دور بر را و جلوی دید ریئس جمهور وما راگرفته بودند اولش فکر کردیم که محافظ هستن اما بعد جلسه معلوم شد که بله اینها هم مثل ما دانشجو هستند)

آنقدر آرام متین به حرف های همه گوش میدادکه آدم فکر نمیکرد او هم ممکن است مثل ما خسته باشد و باید می رفت به یک جلسه ای که ساعت 11 شب شروع میشد و معلوم نبود  تا کی طول می کشید. آنقدر ایستاد که ما خسته شدیم و قصد رفتن کردیم اولش فکر کردم همه ی حرفها را گفته ام اما یک نکته ی مهم یادم رفته بود برگشتم که بقیه را بگویم اینبار جمعیت به همراه رئیس جمهور از داخل مسجد به محوطه آمده بودند  دوباره رفتم جلو خوشبختانه حلقه نصف شده بود نیمی دختر و نیمی پسر یعنی و من راحتر از قبل کنار ایشان ایستادم و گفتم :آقای احمدی نژاد یه نکته مونده سرشان را بالا آوردندو گفتند شما که از سمنان گفتید

گفتم باشه ولی مهمه گفتند باشه بفرمایید و دوباره نگاهشان را به زمین انداختند و گوشی که ساعتها،روزها،هفته ها، ماهها، و سالها از درد مردم را شنیده بود را به دل دردمند دانشجویی سپرد.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 15:2 توسط کرانه |